تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال تلگرام انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 8 از 8 نخستنخست 12345678
نمایش نتایج: از 71 به 72 از 72

موضوع: داستان های آموزنده

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,249
    میانگین پست در روز
    5.44
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    850
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,963
    تشکر شده 4,358 بار در 2,007 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    86,619
    زمان آنلاين
    5 ماه 2 هفته 6 روز 23 ساعت 13 دقيقه 16 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    kombat
    اندازه فونت

    داستان های آموزنده

    بسم الله الرحمان الرحیم

    روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
    فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
    خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
    فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
    پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
    در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
    وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
    فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
    شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
    مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
    زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
    چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
    فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
    خداوند فرمود:
    این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

    منبع سایت کمبت دات آی آر


  2. 6 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    alucard (03-15-2016),Amir-HS (11-23-2016),Danil.S.Kennedy (08-03-2017),dark druid (03-13-2016),death killer (07-30-2017),redstrike (01-12-2018)

  3. Top | #71

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,249
    میانگین پست در روز
    5.44
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    850
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,963
    تشکر شده 4,358 بار در 2,007 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    86,619
    زمان آنلاين
    5 ماه 2 هفته 6 روز 23 ساعت 13 دقيقه 16 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    kombat
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از پارچه‌های مردم می‌دزدند.
    عده زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانه خیاطان می‌گفت.
    در این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت:
    ای قصه‌گو در شهر شما کدام خیاط در حیله‌گری از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است
    به نام «پورشش» که در پارچه دزدی زبانزد همه است.
    ترک گفت: ولی او نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند :
    ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب او را خورده‌اند.خیلی به عقل خودت مغرور نباش.
    ترک گفت: نمی‌تواند کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند.
    ترک گفت: سر اسب عربی خودم شرط می‌بندم که اگر خیاط بتواند از پارچه من بدزدد
    من این اسب را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب می‌گیرم.

    ترک آن شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچه اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را به دست آورد. وقتی ترک بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچه اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت می‌کنم.


    آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را قیچی می‌زد. ترک از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفه دیگری گفت و ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکه دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان کرد.
    ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفه خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود کرد و باز از پارچه برید.

    بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یک لطیفه دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر داشتی به جای خنده، گریه می‌کردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.!!!!!

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...









  4. 2 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Danil.S.Kennedy (01-12-2018),redstrike (01-12-2018)

  5. Top | #72

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,249
    میانگین پست در روز
    5.44
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    850
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,963
    تشکر شده 4,358 بار در 2,007 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    86,619
    زمان آنلاين
    5 ماه 2 هفته 6 روز 23 ساعت 13 دقيقه 16 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    kombat
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: چرا آنها به سر و کله هم می زنند؟ گفتند: این مرد یک درهم به آن یکی بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمی دهد و می خواهد به زندانش بیندازد.
    درویش یک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالی به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید، به زن و بچه های خود گفت: طناب را فروختم و یک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا خرج کردم. درویش خانه را گشت و گلیم کهنه ای را پیدا کرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جای بازار را به دنبال مشتری گشت اما خریداری پیدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صیادی یک ماهی صید کرده بود و می خواست آن را بفروشد اما هیچکس ماهی را نمی خرید.


    مرد درویش و صیاد در بازار به هم رسیدند و از حال هم با خبر شدند.
    صیاد به درویش گفت: بیا با هم معامله ای بکنیم.

    تو گلیم را به من بده، من هم ماهی را به تو می دهم. درویش قبول کرد.
    درویش، ماهی را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذایی درست کند. وقتی که شکم ماهی
    را پاره کرد، ناگهان مرواریدی درشت و نورانی از داخل آن بیرون آمد. درویش فهمید که آن مروارید
    هدیه ای از طرف خداست. با خوشحالی، مروارید را به بازار برد تا
    بفروشد اما هیچ کس نتوانست قیمتی بر روی آن بگذارد.

    سرانجام کسی پیدا شد و مروارید را به صد هزار دینار طلا از او خرید. درویش سکه های طلا را بار
    الاغی کرد و به طرف خانه رفت. چیزی نگذشت که درویش دیگری در خانه او را زد و گفت: در راه خدا چیزی بدهید.

    درویش با خود گفت: شاید این درویش هم حال و روزش مثل حال و روز دیروز خودم باشد.
    این بود که او را صدا زد و گفت: برادر، نصف این پولها مال تو.
    برو و هرچه زودتر کسی را بیاور تا بتوانی سکه های طلا را ببری.

    درویش گفت: من نیازی به پول ندارم. من سخن خداوندی را میگویم که می گوید: هرکس یک درهم در راه من
    خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غیب به او پاداش می دهیم. بدان که خداوند کار خیر
    هیچکس را بدون پاداش نمی گذارد.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...







صفحه 8 از 8 نخستنخست 12345678

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تاپیک تصاویر آموزنده و دیدنی
    توسط _HelpeR_ در انجمن سرگرمي هاي ديگر
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 01-13-2018, 11:28 PM
  2. داستان تاپیک داستان های کوتاه و اموزنده
    توسط _HelpeR_ در انجمن داستان
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 12-04-2017, 03:40 PM
  3. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 12-26-2015, 07:52 AM
  4. پيشنهاد فروش اکانت apktops شش روزه با قیمت کم
    توسط Nakama در انجمن بخش تجارت
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 03-13-2015, 01:25 PM
  5. تاریکی 3 روزه زمین در اواخر پاییز امسال
    توسط _HelpeR_ در انجمن اخبار
    پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 10-28-2014, 06:25 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.