تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال تلگرام انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 8 از 8 نخستنخست 12345678
نمایش نتایج: از 71 به 79 از 79

موضوع: داستان های آموزنده

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت

    داستان های آموزنده

    بسم الله الرحمان الرحیم

    روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
    فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
    خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
    فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
    پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
    در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
    وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
    فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
    شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
    مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
    زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
    چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
    فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
    خداوند فرمود:
    این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

    منبع سایت کمبت دات آی آر


  2. 6 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    alucard (03-15-2016),Amir-HS (11-23-2016),Danil.S.Kennedy (08-03-2017),dark druid (03-13-2016),death killer (07-30-2017),redstrike (01-12-2018)

  3. Top | #71

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از پارچه‌های مردم می‌دزدند.
    عده زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانه خیاطان می‌گفت.
    در این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت:
    ای قصه‌گو در شهر شما کدام خیاط در حیله‌گری از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است
    به نام «پورشش» که در پارچه دزدی زبانزد همه است.
    ترک گفت: ولی او نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند :
    ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب او را خورده‌اند.خیلی به عقل خودت مغرور نباش.
    ترک گفت: نمی‌تواند کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند.
    ترک گفت: سر اسب عربی خودم شرط می‌بندم که اگر خیاط بتواند از پارچه من بدزدد
    من این اسب را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب می‌گیرم.

    ترک آن شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچه اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را به دست آورد. وقتی ترک بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچه اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت می‌کنم.


    آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را قیچی می‌زد. ترک از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفه دیگری گفت و ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکه دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان کرد.
    ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفه خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود کرد و باز از پارچه برید.

    بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یک لطیفه دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر داشتی به جای خنده، گریه می‌کردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.!!!!!

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...









  4. 2 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Danil.S.Kennedy (01-12-2018),redstrike (01-12-2018)

  5. Top | #72

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: چرا آنها به سر و کله هم می زنند؟ گفتند: این مرد یک درهم به آن یکی بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمی دهد و می خواهد به زندانش بیندازد.
    درویش یک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالی به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید، به زن و بچه های خود گفت: طناب را فروختم و یک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا خرج کردم. درویش خانه را گشت و گلیم کهنه ای را پیدا کرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جای بازار را به دنبال مشتری گشت اما خریداری پیدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صیادی یک ماهی صید کرده بود و می خواست آن را بفروشد اما هیچکس ماهی را نمی خرید.


    مرد درویش و صیاد در بازار به هم رسیدند و از حال هم با خبر شدند.
    صیاد به درویش گفت: بیا با هم معامله ای بکنیم.

    تو گلیم را به من بده، من هم ماهی را به تو می دهم. درویش قبول کرد.
    درویش، ماهی را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذایی درست کند. وقتی که شکم ماهی
    را پاره کرد، ناگهان مرواریدی درشت و نورانی از داخل آن بیرون آمد. درویش فهمید که آن مروارید
    هدیه ای از طرف خداست. با خوشحالی، مروارید را به بازار برد تا
    بفروشد اما هیچ کس نتوانست قیمتی بر روی آن بگذارد.

    سرانجام کسی پیدا شد و مروارید را به صد هزار دینار طلا از او خرید. درویش سکه های طلا را بار
    الاغی کرد و به طرف خانه رفت. چیزی نگذشت که درویش دیگری در خانه او را زد و گفت: در راه خدا چیزی بدهید.

    درویش با خود گفت: شاید این درویش هم حال و روزش مثل حال و روز دیروز خودم باشد.
    این بود که او را صدا زد و گفت: برادر، نصف این پولها مال تو.
    برو و هرچه زودتر کسی را بیاور تا بتوانی سکه های طلا را ببری.

    درویش گفت: من نیازی به پول ندارم. من سخن خداوندی را میگویم که می گوید: هرکس یک درهم در راه من
    خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غیب به او پاداش می دهیم. بدان که خداوند کار خیر
    هیچکس را بدون پاداش نمی گذارد.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...







  6. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    redstrike (03-12-2018)

  7. Top | #73

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    استادى از شاگردانش پرسید: «چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟»شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: «چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.»
    استاد پرسید: «این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابلکنارمان قرار دارد، داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟»

    شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: «هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان رابلندتر کنند.»


    سپس استاد پرسید: «هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.»
    استاد ادامه داد:«هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.»
    امام رضا علیه السلام:به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...






  8. 2 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    masterashkan (03-12-2018),redstrike (03-12-2018)

  9. Top | #74

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود که مدیر مدرسه بودم. چند دقیقهقبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شدو به من گفت: «با خانم… دبیر کلاس دومی‌ها کار دارم و می‌خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال‌هایی بکنم.»
    از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: «من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می‌شوند.»تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود،در میان گذاشتم. یکه خورد و گفت: «یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی‌فهمم.»

    از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم: «اصلاً به نظر نمی‌رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می‌رسد.»خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش‌آموز که در گوشه‌ای از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: «من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می‌شناسید، پدر گوساله؛ همان دختر سیزده ساله‌ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید.»


    دبیر به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می‌دونید…»مرد گفت: «بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می‌دهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می‌گذاشتید. قطعاً من هم می‌توانستم اندکی به شما کمک کنم.»
    خانم دبیر و پدر دانش‌آموز مدتی با هم صحبت کردند. گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
    در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود: «دکتر… عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه…»

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...




  10. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    masterashkan (03-22-2018)

  11. Top | #75

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت:«انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»
    اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدندبه چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می‌گزم و مخفی می‌شومو تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»


    مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت:«ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار دادو بعد از چند روز بهبودی یافت.
    مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می‌زدو مار خودنمایی می‌کرد. این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترسپا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد.چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد

    برخی بیماری‌ها و کارها نیز همین گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود می‌شوندیا شکست می‌خورند. بیماری سرطان از جمله بیماری‌هایی است که دلیل عمده مرگ و میربیمارانش باخت و تضعیف روحیه آنان است.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...




  12. 3 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Danil.S.Kennedy (03-22-2018),masterashkan (03-22-2018),redstrike (03-21-2018)

  13. Top | #76

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    می گویند کشاورز افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسرو فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
    او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
    او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت…


    به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
    اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ،چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد .مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.


    مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهایالماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
    مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ،حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...








  14. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    masterashkan (03-29-2018)

  15. Top | #77

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

    قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت.گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

    قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»
    وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
    وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت:«چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...







  16. Top | #78

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمی گشت…
    در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
    خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !
    نوه پوزخند ی زد و بهش گفت: تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!


    مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
    خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم ممکنه بری اینواز حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
    نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !


    رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم دخترک غرولند کنانو در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشتو با لحن پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آبهم ته سبد نمونده !
    مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : آره ، راست میگیاصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نگاه بنداز …!

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...







  17. Top | #79

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,320
    میانگین پست در روز
    5.29
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    ghamgin
    تشکر
    2,079
    تشکر شده 4,535 بار در 2,075 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    200,293
    زمان آنلاين
    6 ماه 22 ساعت 59 دقيقه 44 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفتتا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بودو به مکالماتش گوش می داد.
    پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
    زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
    پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ….


    زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارومی کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.»مجددا زن پاسخش منفی بود.


    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بودبه سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

    پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»!!!


    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...




  18. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    masterashkan (04-11-2018)

صفحه 8 از 8 نخستنخست 12345678

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تاپیک تصاویر آموزنده و دیدنی
    توسط _HelpeR_ در انجمن سرگرمي هاي ديگر
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 01-13-2018, 10:28 PM
  2. داستان تاپیک داستان های کوتاه و اموزنده
    توسط _HelpeR_ در انجمن داستان
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 12-04-2017, 02:40 PM
  3. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 12-26-2015, 06:52 AM
  4. پيشنهاد فروش اکانت apktops شش روزه با قیمت کم
    توسط Nakama در انجمن بخش تجارت
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 03-13-2015, 12:25 PM
  5. تاریکی 3 روزه زمین در اواخر پاییز امسال
    توسط _HelpeR_ در انجمن اخبار
    پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 10-28-2014, 05:25 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.