تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال تلگرام انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 7 از 7 نخستنخست 1234567
نمایش نتایج: از 61 به 67 از 67

موضوع: داستان های آموزنده

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت

    داستان های آموزنده

    بسم الله الرحمان الرحیم

    روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
    فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
    خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
    فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
    پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
    در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
    وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
    فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
    شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
    مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
    زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
    چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
    فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
    خداوند فرمود:
    این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

    منبع سایت کمبت دات آی آر


  2. 5 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Amir-HS (11-23-2016),Danil.S.Kennedy (08-03-2017),dark druid (03-13-2016),death killer (07-30-2017),vegito (03-15-2016)

  3. Top | #61

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    آش نذری برای ناصرالدین شاه ... رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند.
    خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود.
    خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود.
    سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد
    و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد.


    کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.
    پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد
    و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.

    به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد
    به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه…
    آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد....که این ضرب المثل ماندنی شد

    منبع کمبت دات آی آر

    قسمت بعدی بزودی...








  4. 2 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    death killer (08-09-2017),seyyedabbas5 (08-09-2017)

  5. Top | #62

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.
    او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
    همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
    او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه …
    همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.

    او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت
    و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت
    و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.
    سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد
    که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
    دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!!!!!!!!!!!!!!

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...





  6. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    death killer (08-14-2017)

  7. Top | #63

    عنوان کاربر
    کد نویس
    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    16690
    نوشته ها
    4
    میانگین پست در روز
    0.04
    اعتبار شما
    10
    وضعیت من
    bi taraf
    تشکر
    1
    تشکر شده 9 بار در 4 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 4)
    17,001
    زمان آنلاين
    31 دقيقه 5 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    kombat
    اندازه فونت
    از دخترك فال فروشي پرسيدند : چه ميكني؟ گفت : از حماقت مردم لقمه ناني در مي آورم.

    پرسيدند : چگونه؟
    گفت : من در امروز خود مانده ام ، و مردم فردايشان را از من سراغ ميگيرند.

  8. 3 کاربر مقابل از Admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    death killer (08-16-2017),seyyedabbas5 (08-16-2017),_SONIC_ (08-17-2017)

  9. Top | #64

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من
    را عوض کند.
    مرا وادار کرد سیگار و …
    را ترک کنم.
    لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم
    و لذت ببرم!

    دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر
    این زن در شان من نیست!

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...






  10. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    seyyedabbas5 (08-26-2017)

  11. Top | #65

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    ﻫﻤﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮد از او ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ ﺷﺎﻧﻪ ای ﺑﺮای او ﺑﺨﺮد ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ را ﺳﺮو ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﺪ.
    ﭘﯿﺮﻣﺮد ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺣﺰن آﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮش ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮاﻧﻢ ﺑﺨﺮم
    ﺣﺘﯽ ﺑﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﭘﺎرﻩ ﺷﺪﻩ و در ﺗﻮاﻧﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﻨﺪ ﺟﺪﯾﺪی ﺑﺮاﯾﺶ ﺑﮕﯿﺮم ..

    ﭘﯿﺮزن ﻟﺒﺨﻨﺪی زد و ﺳﮑﻮت ﮐﺮد. ﭘﯿﺮﻣﺮد ﻓﺮدای آﻧﺮوز ﺑﻌﺪ از ﺗﻤﺎم ﺷﺪن
    ﮐﺎرش ﺑﻪ ﺑﺎزار رﻓﺖ و ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮد را ﻓﺮوﺧﺖ و ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺮای ﻫﻤﺴﺮش ﺧﺮﯾﺪ.


    ﻣﺎت و ﻣﺒﻬﻮت اﺷﮑﺮﯾﺰان ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮدﻧﺪ.
    اﺷﮑﻬﺎﯾﺸﺎن ﺑﺮای اﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺎرﺷﺎن ﻫﺪر رﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﺮای اﯾﻦ ﺑﻮد
    ﮐﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را ﺑﻪ ﻫﻤﺎن اﻧﺪازﻩ دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﺪ و ﻫﺮﮐﺪام ﺑﺪﻧﺒﺎل ﺧﺸﻨﻮدی دﯾﮕﺮی ﺑﻮدﻧﺪ.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...








  12. 3 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Danil.S.Kennedy (09-02-2017),mstreza (09-02-2017),seyyedabbas5 (09-03-2017)

  13. Top | #66

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    روزی پدرش جعبه ای پر از ميخ به پسر داد و به او گفت:
    هر بار که کسی را با حرفهايت ناراحت کردي، يکی از اين ميخها را به ديوار انبار بکوب.
    روز اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که ديگران را می آزارد کم کند.
    پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهای کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.
    يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهايش معذرت خواهی کند، يکی از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.


    روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!


    پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت:
    آفرين پسرم! کار خوبی انجام دادی٬ اما به سوراخهای ديوار نگاه کن.
    ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.

    وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهايت ديگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنين آثاری بر انسانها می گذارند.
    تو می توانی چاقويی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون آوری،
    اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ايجاد شده را خوب کند.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...








  14. 2 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Danil.S.Kennedy (09-21-2017),seyyedabbas5 (09-21-2017)

  15. Top | #67

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    6,920
    میانگین پست در روز
    4.96
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    600
    وضعیت من
    ghodrat mand
    تشکر
    1,918
    تشکر شده 4,291 بار در 1,943 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 2)
    85,906
    زمان آنلاين
    5 ماه 1 هفته 5 روز 18 ساعت 2 دقيقه 57 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    Ronaldo
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت،مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.
    مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید
    و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود .
    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد .
    مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

    تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند .


    کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .
    پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد .
    پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.


    خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد .
    پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد
    و گفت : این زخم ها را دوست دارم ؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند.

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...








صفحه 7 از 7 نخستنخست 1234567

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان تاپیک داستان های کوتاه و اموزنده
    توسط _HelpeR_ در انجمن داستان
    پاسخ: 11
    آخرين نوشته: دیروز, 09:52 PM
  2. تاپیک تصاویر آموزنده و دیدنی
    توسط _HelpeR_ در انجمن سرگرمي هاي ديگر
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: 03-01-2016, 07:37 PM
  3. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 12-26-2015, 07:52 AM
  4. پيشنهاد فروش اکانت apktops شش روزه با قیمت کم
    توسط Nakama در انجمن بخش تجارت
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 03-13-2015, 01:25 PM
  5. تاریکی 3 روزه زمین در اواخر پاییز امسال
    توسط _HelpeR_ در انجمن اخبار
    پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 10-28-2014, 06:25 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.