تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال .... انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 9 از 9 نخستنخست 123456789
نمایش نتایج: از 81 به 82 از 82

موضوع: داستان های آموزنده

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,588
    میانگین پست در روز
    4.97
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    sepasgozar
    تشکر
    2,593
    تشکر شده 5,329 بار در 2,426 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    239,377
    زمان آنلاين
    6 ماه 2 هفته 3 روز 15 ساعت 53 دقيقه 43 ثانيه
    اندازه فونت

    داستان های آموزنده

    بسم الله الرحمان الرحیم

    روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
    فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
    خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
    فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
    پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
    در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
    وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
    فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
    شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
    مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
    زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
    چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
    فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
    خداوند فرمود:
    این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

    منبع سایت کمبت دات آی آر


  2. 7 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    alucard (03-15-2016),Amir-HS (11-23-2016),Danil.S.Kennedy (08-03-2017),dark druid (03-13-2016),Dark_Soul (06-08-2018),death killer (07-30-2017),redstrike (01-12-2018)

  3. Top | #81

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,588
    میانگین پست در روز
    4.97
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    sepasgozar
    تشکر
    2,593
    تشکر شده 5,329 بار در 2,426 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    239,377
    زمان آنلاين
    6 ماه 2 هفته 3 روز 15 ساعت 53 دقيقه 43 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

    پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»
    مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصلاز زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساسیک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتهانمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»
    اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییزرا از کف داده اید. مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگررا نابود کند. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن.لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

    منبع کمبت دات آی آر


    قسمت بعدی بزودی...








  4. کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Dark_Soul (04-25-2018)

  5. Top | #82

    عنوان کاربر
    مـديريت كـل
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    1757
    نوشته ها
    8,588
    میانگین پست در روز
    4.97
    شهر شما
    Paradise
    اعتبار شما
    945
    وضعیت من
    sepasgozar
    تشکر
    2,593
    تشکر شده 5,329 بار در 2,426 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 1)
    239,377
    زمان آنلاين
    6 ماه 2 هفته 3 روز 15 ساعت 53 دقيقه 43 ثانيه
    اندازه فونت
    بسم الله الرحمان الرحیم

    عاشقی در پارک قدم میزد، باران شدیدی بود، از آن باران هایی که انگار آسمان دریا را زندانی کرده و حال دریا میخواهد هرطور که شده دوباره خود را به معشوقش، زمین برساند. بی تفاوت در میان سیل قطراتی که از آسمان فرو میبارند در پارک قدم میزند به هرسو که مینگرد مردم با عجله خود دنبال مفری برای پنهان شدن از این باران سیل آسا هستند، نگاه سنگین آنها را احساس میکند احتمالا با خود میگویند: دیوونه است که توی این بارون اینطوری بیخیال قدم میزنه، با خود میگویند نمیترسه سرما بخوره؟ اما برای او مهم نبود. دیگر هیچ چیز مهم نبود.
    دوباره به خیالات خود بازمیگردد راجع به آسمان ، دریا، زمین و ماجرای عشقی آنها. آری حتما آسمان و زمین هردو عاشق دریا شده اند. ولی دریا دل به زمین میبندد و آسمان هر از چندگاهی برای این شکست عشقی اینگونه می گرید. شاید جور دیگریست شاید دریا ابتدا در آسمان بوده اما به خاطر گناهی ازلی به زمین تبعید شده.

    بوی سبزه ی تر شده ی محیط پارک رشته ی افکارش را پاره میکند، قدم به میان چمن ها میگذارد و در میان سبزه ها دراز میکشد، رو به آسمان دستانش را از هم باز میکند تا با تمام وجود حضور با طراوت باران را احساس کند، باران به شدت به صورتش میخورد پس چشمانش را میبندد ناگاه دست دیگری را در دستانش احساس میکند، می داند کیست، دست ظریف و دخترانه اش را در این مدت کم بسیار لمس کرده طوری که با چشمان بسته هم او را میشناسد. چشمانش همچنان که بسته است میپرسد: سلام تینا، اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید توی مراسم باشی؟


    تینا با بی تفاوتی میگوید:سلام مصطفی. آره، باید باشم تو چرا نیومدی؟

    مصطفی با ناراحتی میگوید: نمیتونستم، نمیتونستم اونجوری تورو ببینم، ممکن بود کار احمقانه ای بکنم و همه چی خراب بشه.

    تینا با عصبانیت میگوید: ولی باید میومدی میخواستم باشی، ولی دیگه مهم نیست هیچی دیگه مهم نیست.
    کمی لحنش تغییر میکند و اینبار با بغض همراه با خواهش میگوید: ولی… ولی فرصت کردی بهم سر بزن میدونی که الان بیشتر از هر موقعی به بودنت محتاجم.


    قطره ای اشک از کنار پلک مصطفی می غلطد و با باران مخلوط میشود. چشمانش را باز میکند تا تینا را ببیند اما هیچکس آنجا نیست. از روی چمن بلند میشود لباسش گلی شده است اما وقت برای تعویضش ندارد، سوار ماشین میشود، حرکت میکند، به محل میرسد، پیاده میشود، باران متوقف شده، حرکت میکند، فقط حرکت میکند، صدای قرآن نشان میدهد راه را درست آمده، به میان مجلس میرود، مادر تینا که مشخص است بسیار گریه کرده اما اکنون حالش خوب است با دیدن او، او را در آغوش میکشد و با صدای بلند شروع به گریه میکند، سنگینی نگاه مردم را حس میکند، حتما با خود میگویند بیچاره چطور میخواد دوتا بچه رو بزرگ کنه، یا میگویند چطور تونست با این لباس کثیف بیاد به این مراسم، از اول هم گفتم اون دختر حیفه برای این پسر. اما برای او مهم نبود، دیگر هیچ چیز مهم نبود.

    تینا را دور از جمعیت میبیند در لباسی به زیبایی همیشه بودنش، لبخندی بر لبانش نقش میبنددبه آسمان نگاه میکند رنگین کمانی زیبا و سپس صدای قرآن را گوش میدهد:«الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌمِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»
    و این بود زندگیه ... ؟!












  6. 3 کاربر مقابل از _SONIC_ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Dark_Soul (05-18-2018),Noob Javad (05-19-2018),_HelpeR_ (05-18-2018)

صفحه 9 از 9 نخستنخست 123456789

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تاپیک تصاویر آموزنده و دیدنی
    توسط _HelpeR_ در انجمن سرگرمي هاي ديگر
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 01-13-2018, 11:28 PM
  2. داستان تاپیک داستان های کوتاه و اموزنده
    توسط _HelpeR_ در انجمن داستان
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 12-04-2017, 03:40 PM
  3. پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 12-26-2015, 07:52 AM
  4. پيشنهاد فروش اکانت apktops شش روزه با قیمت کم
    توسط Nakama در انجمن بخش تجارت
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 03-13-2015, 01:25 PM
  5. تاریکی 3 روزه زمین در اواخر پاییز امسال
    توسط _HelpeR_ در انجمن اخبار
    پاسخ: 17
    آخرين نوشته: 10-28-2014, 06:25 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.