تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال .... انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از 41 به 42 از 42

موضوع: داستان های ترسناک {Horor Story}

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    439
    میانگین پست در روز
    0.68
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    910
    تشکر شده 940 بار در 454 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    109
    زمان آنلاين
    1 ماه 6 روز 20 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان های ترسناک {Horor Story}

    به نام خدا



    در این تاپیک داستان،فیلم و ... درباره هر چیز ترسناک قرار میگیرد.
    تمامی این مطالب برای سنین بالای 18 سال مجاز می باشد
    لطفا افرادی که مریضی قلبی دارند از خواندن داستان ها شدیدا خوداری کنند.
    ویرایش توسط Dark_Web : 12-05-2018 در ساعت 02:13 PM
    Ya Ali


  2. 4 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Ali Tec-N9ne (05-27-2017),death killer (08-05-2017),_SONIC_ (04-20-2017)

  3. Top | #41

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    439
    میانگین پست در روز
    0.68
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    910
    تشکر شده 940 بار در 454 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    109
    زمان آنلاين
    1 ماه 6 روز 20 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 22

    به نام خدا

    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه است پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.
    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده است.

    سلام دوستان...این قضیه رو جایی برخوردم که راوی اصرار میکرد که حقیقت محضه حالا نگاشتن از من وقضاوت با شما...

    شاگرد چوب فروشی بنام احمد با همکارش علی وصاحب کارش حاج رضا جهت خرید تعدادی درخت چنار راهی روستایی در65 کیلومتر ی کرمانشاه میشن فروشنده درختان مردی خوشنام بنام کاک محراب بوده بعد از رسیدن ودیدن درختان وانجام معامله قصد بازگشت داشتن که به اصرار فروشنده تصمیم میگیرن شب رو بدلیل تاریک شدن هوا توی چنارستان بمونن وفردا صبح برگردن به شهر.کاک محراب غذای مختصری اماده میکنه واتشی فراهم میکنه وهمگی گرد اتش
    نشسته ومشغول خوردن وتعریف میشن که احمد از کاک محراب میپرسه چرا این روستا باوجود رودخانه پراب واین چنارستان بزرگ متروکه شده ولی محراب میگه نپرس جوون که گفتن نداره و وهم برت میداره اما مهمانها اصرار میکنن .کاک محراب میگه اگه کنجکاوین ساعتی تحمل کنین تا وقتش تعریف میکنم..
    حال از زبان احمد راوی قضیه:ساعتی گذشت وخستگی وسوز هوا به من وعلی چیره شده بود که ناگهان صدای جیغ رعب اور زنی جوان به فاصله کمی از ماوحشت به وجودم انداخت که فریاد میزد ...برزو برزو...کجاییی....کاک محراب گفت نترسین با شما کاری نداره اودنبال بچه اش میگرده صدا دور ونزدیک میشد وما کاملا شبحی سیاه رنگ رو رو میدیدیم که به سرعت از ما رد میشد وبه سمت انتهای چنارستان میرفت ووبازی گشت. .دقایقی گذشت وکاک محراب گفت دیگه رفت تا فرداشب....این دلیل متروکه شدن روستاست....7سال پیش دختری به نام مهرانگیز با جوانی بنام میر علی از اهالی روستا ازدواج کرد وطولی نکشید که خدا پسری بنام برزو به انها هدیه داد...بچه دوساله بود که ناگهان اسیر تب ولرز شدیدی شد هرچه خانواده ودوستان کردند حالش وخیمتر میشد تاعصر روزسوم بچه بیچاره تشنج میکنه وپدرش تصمیم میگیره به قصد اوردن حکیم همان ساعت به روستای در10 کیلومتری ده خودشون بره .سوار براسب تاخت میکنه کمی از روستا دورنشده که متوجه دختر بچه 4، 5ساله ای جلوی راهش میشه که با دستاش ازش خواسته بایسته..وقتی وایمیسه دختر مو مشکی وچشم سیاهی رو میبینه که ازش میخواد اونو سوار اسبش کنه ولی میرعلی نگران پسرش بوده بی توجه دوباره حرکت میکنه بعد دقایقی دوباره میبینه دختره جلوش توی راه ایستاده ..افسارومیکشه وباز همون درخواستو میشنوه خیلی عصبی میشه ومیگه اگه کنار نری با شلاق میزنمت اما دختر بازم اصرار میکنه ومیرعلی با عصبانیت شلاقی به صورت دختر بچه میزنه اون پرت میشه کنارجاده ودوباره به مسیر ش ادامه میده که ناگهان صدای جیغ رعب اور زنی رو میشنوه که میگه الهی به مقصد نرسی مگه خودت بچه نداشتی نامسلمون..اما اهمیت نمیده و ادامه میده..مدتی که میگذره احساس میکنه مسیر رو گم کرده وهمه جا بیابان وناشناسه تا به اسیابی میرسه قصد میکنه بره واز اسیابان مسیرو بپرسه اما اسبش وحشت زده هست وقدم ازقدم برنمیداره...پیاده میشه ودرمیزنه که یکی جواب میده بیا میرعلی بیا ببین چه کردی با ما..درو باز میکنه ومیبینه جسد دختره وسط جماعتی سیاه پوشه که دوباره یکی میگه برو که روزگارتو سیاه میکنیم...باوحشت سوار اسب میشه وفرار میکنه ولی همه جا براش غریبه بوده وناشناس...ساعتها سرگردان میشه ولی نه ابی هست ونه روستایی. .از اونطرف مهرانگیز که از تاخیر شوهرش وحال وروز پسرک بیمارش نگرانه درکنار مادرشوهرش درانتظار شوهر وطبیب ضجه میزده که صدای پای اسب رو میشنوه خوشحال به کوچه میدوه ومیبینه شوهرش بادو سوار دیگه دم درخانه ایستاده. ..ومیگه بچه رو بیار طبیب عجله داره؛زن میگه چرا داخل نمیای که میرعلی باخشم میگه بچه روبیار اونم سریع برزو رو میاره میده به میرعلی که ناگهان اونها هلهله کشان درحالی که عقب عقب میرن دایم بچه رو واسه هم پرتاب میکردن وقهقه میزدن وقتی اهالی میرسن میبینن اونها موجوداتی هستن سیاه وبا پاهایی شبیه ثم تا قصد میکنن بسمت اونها برن به تاخت درحالی که بچه رو تو هوا تاب میدادن و واسه هم پرت میکنن بسمت چنارستان میرن واونجا ناپدید میشن...این اتفاق هرشب تکرار میشده تا یک شب مهرانگیز با قرآن به اونها
    قسم میده که اونو از بچش جدا نکنن که یکیشون میگه میرعلی این بلا رو سر بچم اورد حالاهم باید تاوان پس بدین..مهرانگیز درحالی که قرآن دستش بوده بسمت اونها میدوه ودر انتهای چنارستان ناپدید میشه...از اون شب دیگه هیچ کس جز صدای مهرانگیز که هرشب توی دشت میپیچه اثری ازش پیدا نمیکنن..این شیونهای دلخراش باعث میشه مردم بمرور از روستا کوچ کنن تا حالا که شما میبینید من تنها ساکن این دشتم.....احمد با ترس وشک میپرسه کاک محراب مگه نمیگی میر علی تنها از روستا رفت پس این اتفاقات رو کی برا تو گفته...محراب میگه پسرجون من پدر مهرانگیز م وقتی رسیدم که کارازکار گذشته بود سه روز بعد از گم شدن دخترم با صدای شیهه اسب بیرون اومدم وبا بدن نیمه جون میرعلی روی اسب روبرو شد م .همه چیزرو برام تعریف کرد و وقتی فهمید چه بسر زن وبچش اومده جان داد ومرد......اسب بیچاره هم از زخم وخونریزی تلف شد.....میرعلی قبلاز مرگش از بلاهایی که توی این سه روز به سرش اورده بودن برام گفت که هنوزم با یاداوریش مو به تنم سیخ میشه....اما دلم نمیاد اینجارو بذارم وبرم لااقل امیدی دارم تا وقتی صدای دخترم شبها تو کوه ودشت میپیچه شاید دل جنها به رحم بیاد واین عذاب تموم بشه....... پایان
    Ya Ali


  4. کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    _SONIC_ (12-12-2018)

  5. Top | #42

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    439
    میانگین پست در روز
    0.68
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    910
    تشکر شده 940 بار در 454 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    109
    زمان آنلاين
    1 ماه 6 روز 20 ساعت 7 دقيقه 25 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان صوتی ترسناک

    به نام خدا

    داستان ترسناک صوتی

    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه است پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.

    مسئولیت شنیدن این داستان با خود شنونده است.

    مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. براي عضويت اينجا كليك كنيد
    Ya Ali


  6. کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    _SONIC_ (12-14-2018)

صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.