تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال .... انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 7 از 7 نخستنخست 1234567
نمایش نتایج: از 61 به 67 از 67

موضوع: داستان های ترسناک {Horor Story}

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان های ترسناک {Horor Story}

    به نام خدا



    در این تاپیک داستان،فیلم و ... درباره هر چیز ترسناک قرار میگیرد.
    تمامی این مطالب برای سنین بالای 18 سال مجاز می باشد
    لطفا افرادی که مریضی قلبی دارند از خواندن داستان ها شدیدا خوداری کنند.
    ویرایش توسط John Cena : 12-05-2018 در ساعت 02:13 PM

  2. 5 کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Ali Tec-N9ne (05-27-2017),death killer (08-05-2017),UnknowN (12-24-2018),_SONIC_ (04-20-2017)

  3. Top | #61

    عنوان کاربر
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2018
    شماره عضویت
    23518
    نوشته ها
    43
    میانگین پست در روز
    1.12
    اعتبار شما
    20
    وضعیت من
    marmoz
    تشکر
    6
    تشکر شده 10 بار در 9 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    امتیاز طلایی
    335
    زمان آنلاين
    1 روز 5 ساعت 54 دقيقه 56 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    winter soldier
    اندازه فونت
    به نام خدا


    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه است پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.
    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده است.

    این ماجرا در خوابگاه دانشگاه ما رخ داده است. یکی از دوستانم به نام «جو» که با او در مسابقات تیراندازی آشنا شده ام، این ماجرا را به نقل از یکی از دانشجویان برایم تعریف کرده است:
    خوابگاه دانشگاه ساختمانی سه طبقه است و تمام دانشجویان پسر در تمام سطوح سنی در آنجا ساکن هستند. گاهی اوقات، برخی از دانشجویان ارشد به دانشجویان سال اول و تازه وارد زور می گفتند و قلدری می کردند. به هر حال روزی یکی از همین پسرها ی قلدر که سعی داشت به دانشجوی زیردستش زور بگوید، آن چنان درس عبرتی گرفت که تصور می کنم تا آخر عمر آنرا از یاد نبرد. او «مین» نام داشت. شبی «مین» به اتاق دوستش در طبقه دوم می رود تا با هم درد دل کنند. طولی نمی کشد که او متوجه می شود خیلی دیر شده، درنتیجه با دوستانش خداحافظی می کند و راهی اتاقش می شود. شب خیلی گرمی بود و گهگاهی نسیمی گرم می وزید. شبها محوطه خوابگاه در سکوت کامل فرو می رود و فقط صدای جیرجیرکها از بیرون ساختمان به گوش می رسد. اواسط هفته بود و همه زود خوابیده بودند تا صبح به کارهایشان برسند. مین به آرامی به سوی اتاقش می رفت که ناگهان در انتهای راهروی طبقه اول، پسری را دیدکه به طرز عجیبی آنجا نشسته است. قیافه آن پسر برای مین ناآشنا وبد. درنتیجه مین تصور می کرد که او یکی از دانشجویان خیلی اهل مطالعه و درسخوان است که هیچگاه با همکلاسانش گرم نمی گیرد. به نظر، بچه سال می آمد. دستهایش را روی زانوانش قرار داده و صورتش زیر بازوهایش پنهان بود. از پشت به نظر می رسید که آنجا خوابش برده است. مین به او نزدیک شد. به ناچار پسر را صدا زد تا بتواند از آنجا عبور کند. مین گفت: هی پسر اینجا چه می کنی؟اوه، شاید در حال گریستن هستی! ای پسر لوس و نازنازی! اگر می خواهی گریه کنی به اتاقت برگرد یا به خانه مادرت برو و در آغوش او زار بزن. به هر حال اینجا جای نشستن نیست. از جلوی راهم برو کنار! آن پسر اعتنایی به حرفهای مین نکرد و از جایش تکان نخورد. از این رو، مین به او نزدیک شد و لگدی به پاهایش زد و گفت: به تو گفتم زود از جلوی راهم برو کنار! مین از این که می دید پسرک از او واهمه ای ندارد و ملاحظه سن و جثه او را نمی کند، به شدت عصبانی شد ه بود. در همین وقت یک دفعه آن پسر از جایش بلند شد و به آرامی صورتش را به سمت مین چرخاند. مین متوجه شد که پسرک صورت ندارد ، یک تکه پوست سفید بدون دهان، دماغ و چشم به جای صورتش قرار داشت.

    مین تا چند لحظه قدرت هیچ گونه حرکتی را نداشت. فقط مستقیم به چهره پسرک نگاه می کرد و برای اولین بار بود که نمی دانست چه باید بکند. می خواست فریاد بزند، ولی صدایی از گلویش خارج نمی شد. دچار گیجی و منگی شده بود و نمی توانست به اعضای بدنش فرمان بدهد. آن پسرک حرکتی به خود داد و قصد داشت به مین نزدیک شود که ناگهان او به خودش آمد و پا به فرا گذاشت. مین در حالی که با قدرت تمام می دوید، مرتب به پشت سرش نگاه می کرد و می دید که آن پسر در تعقیبش است! او به سرعت وارد اتاقش شد، در را قفل کرد و روی تختش دراز کشید و خودش را زیر پتو مخفی نمود. در حالی که هنوز شوکه بود و از فرط وحشت می لرزید، شروع به خواندن دعا کرد. طولی نکشید که صدای باز شدن در اتاقش را شنید و متوجه شد که شخصی وارد اتاقش شده است. مین که از شدت ترس تقریبا قالب تهی کرده بود، جرأت نداشت از جایش بلند شود و ببیند که چه کسی وارد اتاقش شده است. ولی احساس می کرد که آن شخص مستقیم به سمت تختش آمد و آنجا ایستاد . سرانجام، ترس و وحشت شدید باعث شد که او از حال برود. زمانی به هوش آمد که صبح شده و از شدت گرما زیر پتو عرق کرده بود. هنگامی که متوجه شد پیژامه خوابش را به تن ندارد، یاد جریان هولناک شب گذشته افتاد. در اولین فرصت جریان را برای دوستانش تعریف کرد و از آن به بعد هرگز به خودش جرأت نداد که زمانی که همه در خواب هستند از اتاقش خارج شود!

  4. Top | #62

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 23

    به نام خدا

    توجه : صحت این داستان ها از سوی ما تایید نشده است.

    سوگند هستم . پدربزرگ دوستم يک بار شب رفته بود حموم عمومي و ديده بود اونجا عروسي هست! وقتي نزديک شد فهميد که همه اون آدما سم دارند و سريع فرارکرده بود و سوار يک ماشين تو راهي شده بود. قضيه رو براي راننده تعريف کرده بود و راننده هم در پاسخ پدربزرگ دوستم پاهاش را بالا اورده بود و گفت پاهاشون مثل اين بود؟! پدربزرگ دوستم با دیدن این صحنه بی هوش میشه و وقتی میاد خونه برامون داستانو تعریف میکنه...



    علی رضا هستم . من علاقه زیادی به تنهایي سفر کردن دارم. یه سری که به سمت کوهستان های پر از برف یه روستایي نزديک اردبیل رفته بودم بودم، اهالي روستا میگفتن یه موجودی با موهای سفید چند روزی هست که این اطراف پرسه ميزنه. پرسيدم اين موجود چی هست؟ یکی از شکارچی های روستا به نام محمدعلی گفت که شبیه گرگه اما روي دوپاش وايميسته و شبا هم زوزه می کشه. مردم محل اسمشو گذاشته بودن گرگ برف پوش البته بچه ها اسمشو گذاشته بودن گرگینه! خلاصه من تو برف سنگین نزديکي روستا چادر مخصوص کوهستان زده بودمو شب که شد صدای زوزه ها شروع شد. منم که ترسیده بودم با یه چاقو که به چوب وصل کرده بودم رفتم بیرون از چادر. اطراف رو نگاه کردم تا اينکه يک لحظه چشمم بهش خورد. قد بلند بود چشماش سرخ و لباش هم خونی بود و یه گوسفند در پنچه هاش گیر کرده بود. من از شدت ترس وسایل مهم رو ورداشتم و به سمت روستا حرکت کردم تا ساعت سه شب به روستا رسیدم. داستان رو که تعریف کردم یک سری از شکارچی های روستا به سمت محل رویت رفتن من هم که بیرون از اون منطقه رفتم دیگه هیچ خبری ندارم از اونا...




    سینا هستم. عموي من داشت از جاده دیهوک (جاده کویر لوت) به سمت خونه بر مي گشت که وسط مسير کنار جاده ديد که يک زن تک و تنها با نقاب و چادر مشکی وایستاده بود. عموم توقف کرده بود تا شاید بتونه کمکش کنه. اون به عموم گفته بود که اگر ميشه منو تا فلان جا برسونين. عموي منم سوارش ميکنه و باهم حرکت مي کنن. يه خورده بعد زنه نقابشو برداشته بود. واقعا اون لحظه بد بود. افتضاح بود! زنه دهن نداشت اما به جای دهن کلی دندون های تیز داشت! زنه به عموم گفت من عزراییل هستم و اومدم جونتو بگیرم. عموم ترسید ولی به رو خودش نیاورد و گفت اگه تو عزارییل هستی بزار پشت سرت نماز بخونم و بعدش تو جون منو بگير. زن قبول کرد اما عموم وقتی زن پیاده شد، سريع گاز داد و شروع به حرکت کرد. اما زن یه جیغ هایی می کشید ک کوه ها تکون میخوردن. وقتی عموم داشت می رفت، اون زنه پشت ماشینش چنگ زد و بالاخرت عموم فرار کرد. اما از وقتی رسید خونه لال شده بود و هیچی نمیتونست بگه! بعد سه هفته زبونش یه کم باز شد و برامون ماجرا رو تعريف کرد و گفت ک چه اتفاق هایی افتاده ولی درست بعد گفتن این داستان مُرد...

  5. 2 کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    UnknowN (12-26-2018),_SONIC_ (12-26-2018)

  6. Top | #63

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 24

    به نام خدا

    توجه : صحت این داستان ها از سوی ما تایید نشده است.

    علی هستم. این مطلبی رو که میخوام براتون بگم، یک داستان نیستش ، یه واقعیتی هست که برای پسر عموم اتفاق افتاد ، پسر عموم اسمش مصطفی هست وچند سال پیش که جوون تر بود ، رفته بود خونه ی یکی از دوستانش تا شب هم اونجا بمونند و همگی با هم بخوابند موضوع قابل توجه اینه که خونه ی دوستش اطراف قبرستون بود ، شبا هم قبرستون خیلی تاریک بود و هیچ لامپی روشن نمیشد

    اون شب رو کنار دوستاش گذروند اما بخاطر یه قضیه ای مجبور شد که نصفه شب ساعت حدودا 3 بامداد بره خونه ی خودشون ، خیلی میترسید از قبرستون عبور کنه ، ولی چاره ی دیگه ای نداشت
    وقتی که از قبرستون عبور کرد ، خیالش راحت شد که دیگه اتفاقی نمیفته و با آسودگی به راهش ادامه داد زیاد از قبرستون دور نشده بود که صدای ناله و گریه ی یک نفر رو شنید ، اول توجهی نکرد ولی بعدش دلش سوخت و کنجکاو شد که ببینه صدای چیه کمی جلوتر ، یه نفر رو دید که نشسته و داره خودشو میزنه و موهاشو میکشه و ناله و گریه میکنه ، رفت جلوتر دید که اون اصلا انسان نیست ، گوشا و موهای خیلی بلندی داشت و خیلی هم گریه میکرد ، به پاهاش که دقت کرد متوجه شد که اون موجود سم داره ولی بدنش کمی شبیه انسانه خیلی ترسید و فرار کرد.
    اون تجربه شد واسش که دیگه کنجکاوی نکنه و دیگه هیچ وقت حتی نزدیک به اون قبرستون هم نشد.

  7. کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    _SONIC_ (12-29-2018)

  8. Top | #64

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 25

    به نام خدا

    توجه : صحت این داستان ها از سوی ما تایید نشده است.


    عباس هستم {توجه کنید من نیستما یکی دیگس خخخ} ، من طلبه بودم. یکی از اساتید ما گفته بود که درباره علوم غریبه، اجنه، شیاطین و قدرت هاشون اطلاعات زیادی داره و من وقتي مي ديدم گاهی نفسش می گرفت یا اینکه یک دفعه ای شروع به دعا خوندن می کرد و با در و دیوار حرف می زد، باور داشتم که اون باهاشون در ارتباطه براي همين خيلي بهش اصرار کردم تا اینکه قبول کرد به من آموزش بده. کلي راه حل و دعا برای دفع جن بهم یاد داد، چهار تا راه احضار اجنه و اعمالی هم که موجب میشه شیاطين بهت نزدیک بشن هم به من آموزش داد. البته اینو هم بگم که استاد ما جن گیر بود و خيلي به مردم کمک می کرد.
    من از حوزه در اومدم تا با کارهایي که بلد بودم کاسبی کنم. یک بار یکی از اقوام اومد و گفت که بچه اش يه چیز هایي می بینه و بدنش هم بي دليل کبود میشه. منم گفتم يه چيزايي بلدم و رفتم خونه‌شون وضو گرفتم و دو رکعت نماز خاصش رو خواندم و رفتم بالای سر بچه. پاهام شل شده بود چون کلی فیلم جن گيري دیدهه بودم می ترسیدم بهم حمله کنه برای همین گفتم بچه رو نگه دارن. شروع کردم به دعا خواندن هیچ حسی نداشتم یکم که گذشت احساس کردم یکی داره شونم رو یواش میماله و میخنده! داشتم از ترس می مردم ولی روم نمیشد چیزی بگم. یک دفعه در محکم بسته شد و بچه با یک صدای عجیب جیغ زد منم داغ داغ شدم و دیگه هیچی نفهمیدم. به هوش که اومدم خودم رو خیس کرده بودم به زور گفتم کی در رو بست شما نترسیدید بچه اینطوری جیغ زد؟!
    اونا هم گفتن چی میگی عباس اصلا در بسته نشد بچه جیغ نزد تو یهو غش کردی...
    از اون موقع دیگه بیخیال همه چیز شدم و دارم کارگری می کنم و جرات نمی کنم دیگه بهش فکر کنم.

  9. 2 کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    UnknowN (12-31-2018),_SONIC_ (12-31-2018)

  10. Top | #65

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت
    به نام خدا

    توجه : صحت این داستان ها از سوی ما تایید نشده است.

    سوفیا هستم. اين داستان برمیگرده به ٢سال پيش. مادرم تازه زايمان كرده بود و ما اعتقاد داريم که جن ها مادر و نوزاد رو تا ٤٠روز اول اذيت ميكنن. من كل شب و پيش خواهرم بودم وحتی يه لحظه هم تنهاش نذاشم اخه پشت خونمون يه كلبه قديميه که حداقل ١٠٠سال قدمت داره پرده هاش سفيده و شيشه هاش شكسته كلا خیلی ترسناكه و هركي میاد خونمون و اين كلبه رو میبینه بدجور میترسه. خلاصه يه شب كه همه خواب بوديم..! مادرم تو راهرو يه زن با موهاي بلند ديده بود اون لحظه قفل كرده بود و اصلا نميتونست تكون بخوره وبه زور مادربزرگمو صدا كرد و بهش گفت قران رو بده..! وقتي قران رو بغل كرد يه خورده اروم شد اين جريان رو صبح برام تعريف كردن..! منم همش از قصد ميرم به اون كلبه خيره ميشم و اصلا از اینجور چیزا ترسي ندارم و تا چيزي نبينم باورم نميشه بعداون ماجرا احساس ميكنم اون كلبه بهم آرامش ميده اخه هر وقت نگاش ميكنم يه حسي بهم دست ميده انگار باهام حرف ميزنن...

  11. 2 کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    UnknowN (01-08-2019),_SONIC_ (01-08-2019)

  12. Top | #66

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 27

    به نام خدا

    توجه : صحت این داستان ها از سوی ما تایید نشده است.

    مبینا هستم. یه روز با داییم و زنداییم واسه دور دور با ماشین رفتیم بیرون. محل زندگی ماهمدان(تویسرکانه)که دقیقا به یه منطقه ای به نام (سرکان) وصله جاده ای تاریک و پر از درخت گردو، بگذریم زنداییم راننده بود و داییم کنارش داشت به درختا نگاه میکرد و یهو داد زد گاز بده پریسا (زن داییم) تند برو. بعدش داییم تعریف کرد یه دختر لخت لخت سفید مثل برف با تن خونی یهو رفت بالا درخت و خندید و با سرعت اومد طرف ما تو جاده جوری که دستای خونیش به صندق عقب ماشین خورده بود و جای رد خون با چنگ عمیق روی صندوق عقب ماشین جامونده بود. از کسایی که اونجا زندگی میکردن پرسیدیم گفتن اون دختره اسمش غزاله پدرش بهش تجاوز کرد و کشتتش از اون روز شبا دنبال دخترای مجرده و میکشتشون و تیکه تیکه میکنه و میریزه تو جاده تا بازم قربانی بگیره من دیگه هیچوقت به سرکان نرفتم...

  13. کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    _SONIC_ (01-13-2019)

  14. Top | #67

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    19
    نوشته ها
    483
    میانگین پست در روز
    0.71
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    0
    وضعیت من
    khianatkar
    تشکر
    1,001
    تشکر شده 1,003 بار در 492 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 27)
    216
    زمان آنلاين
    1 ماه 1 هفته 3 روز 13 ساعت 44 دقيقه 43 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 28

    به نام خدا

    توجه : صحت این داستان ها از سوی ما تایید نشده است.

    معصومه هستم. رفتم از صندوق خونه (اتاق های کوچک که مواد خوراکی می‌گذاشتن) ماست بیارم. در سطل رو باز کردم ماست برداشتم و در سطل رو بستم. وقتی که داشتم از اتاق میومدم بیرون دیدم که یه موجود شبیه یه زن اومد ماست برداشت و چشم به هم زدن غیب شد. من نترسیدم چون یه جورایی با ما زندگی می کردن! به پدرم گفتم اون گفت اشکالی نداره اونا هم سهم دارن... یک بار هم خونمون دیدم یک پیر زن با موهای قرمز چهار زانو نشسته. بسم الله گفتم وقتی برگشتم دیگه نبود...

  15. کاربر مقابل از John Cena عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    _SONIC_ (01-15-2019)

صفحه 7 از 7 نخستنخست 1234567

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.