تبلیغات

سوالات
 

شرایط عضویت در وی ای پی و گرفتن رنک ان
نحوه عضویت در اتاق تبادل امتیازات طلایی
بزودی
به زودی
به زودی..

مشکلات
 

اموزش کار با انجمن
اموزش ارسال پست
به زودی..
به زودی..
به زودی..

تاپیکهای خواندنی
 

قوانین سایت
روش حذف کردن کش و کوکی های مرورگر
اموزش زدن برچسب به تاپیک ها
به زودی...
به زودی..


کانال .... انجمن کمبت را دنبال کنید برای عضویت اینجا کلیک کنید

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 40

موضوع: داستان های ترسناک {Horor Story}

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان های ترسناک {Horor Story}

    به نام خدا



    در این تاپیک داستان،فیلم و ... درباره هر چیز ترسناک قرار میگیرد.
    تمامی این مطالب برای سنین بالای 18 سال مجاز می باشد
    لطفا افرادی که مریضی قلبی دارند از خواندن داستان ها شدیدا خوداری کنند.
    ویرایش توسط Dark_Web : 12-05-2018 در ساعت 02:13 PM
    Ya Ali


  2. 4 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Ali Tec-N9ne (05-27-2017),death killer (08-05-2017),_SONIC_ (04-20-2017)

  3. Top | #31

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 16

    به نام خدا


    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه هست پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.

    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده هست.



    سلام علی هستم. داستانی که میگم زمان بچگی ام برام اتفاق افتاده. یه شب من و داداشم رفتیم خونه مادربزرگم. اون شب وسطای زمستان بود هوا هم خیلی سرد بود. مادربزرگم اون شب تنها بود چون عمو کوچیکم که باهاش زندگی میکرد واسه یه کاری رفته بود شهرستان. همیشه مادربزرگم برای نوه هاش که یکیشون من باشم داستان های قدیمی تعریف میکرد. اون شب هم همین طور شد که داداشم بعد از شنیدن داستان هاش خوابش برد ولی من بیدار موندم. خونه خیلی ساکت بود. یکی از اتاق های خونشون اون ور هال بود با جایی که ما بودیم فاصله زیادی داشت که متوجه شدم صدای ورق خوردن کتاب توش میاد. به مادربزرگم گفتم. گفت هیچی نیس بهش توجه نکن. بعدش یه خورده صدا ها شدیدتر شد اون اتاق آشپزخونه هم کنارش بود. صدای به هم خوردن ظرف ها شنیده شد البته نه زیاد که انگار زلزله اومده باشه. مادر بزرگم با صدای بلند گفت هر چی میخورید نوش جونتون باشه. منم فهمیدم قضیه از چه قراره. اما هنوزم واسه خودم سواله که چرا اون زمان نترسیدم. اگه الان میبود احتمالش زیاد بود که بترسم و یا ضربان قلبم بره بالا.
    Ya Ali


  4. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Mr.Ashkan (08-11-2018),_SONIC_ (09-11-2017)

  5. Top | #32

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت
    به نام خدا


    ویدیویی عجیب که در سال ۲۰۰۶ نیمه های شب در ۱ جنگل‌گرفته شده، فرد و یا ‌موجودی مجهول(کمی ترسناک) در جنگل وجود دارد.


    مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. براي عضويت اينجا كليك كنيد

    شاید هم این ویدئو صحت نداشته باشد و موجود مورد نظر یک انسان و یا حیوان است و برق چشم او هم به خاطر برقی است که چراغ قوه به صورت او انداخته
    Ya Ali


  6. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Mr.Ashkan (08-11-2018),_SONIC_ (08-11-2018)

  7. Top | #33

    عنوان کاربر
    كاربر ساده
    تاریخ عضویت
    May 2018
    شماره عضویت
    20471
    نوشته ها
    3
    میانگین پست در روز
    0.01
    شهر شما
    Spain
    اعتبار شما
    10
    وضعیت من
    az khod razi
    تشکر
    6
    تشکر شده 5 بار در 2 ارسال
    امتیاز طلایی
    1
    زمان آنلاين
    13 ساعت 10 دقيقه 2 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    shao-kahn
    اندازه فونت
    داستان ترسناک
    ​وقتی خواسته مرده ای براورده نشود!!!
    ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. "می" زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود. مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.

    همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!
    بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!
    بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.
    بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.
    چند رزو بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!

  8. 2 کاربر مقابل از The liunel عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Dark_Web (08-12-2018),Mr.Ashkan (08-12-2018)

  9. Top | #34

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    کلیپ ترسناک

    به نام خدا

    دیدم شبه گفتم چندتا کلیپ ترسناک بزارم امشب تو فکر فرو برید :



    موجودی عجیب در جنگل در حال خوردن یک انسان که به ضرب گلوله میمیرد:

    مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. براي عضويت اينجا كليك كنيد


    ویدئویی عجیب و ترسناک که در دیپ وب منتشر شد :

    مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. براي عضويت اينجا كليك كنيد



    فیلمی عجیب از منطقه 51 آمریکا ، منطقه ای بسیار مخفی و امنیتی در این کشور :

    مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. براي عضويت اينجا كليك كنيد
    Ya Ali


  10. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Danil.S.Kennedy (08-20-2018),_SONIC_ (08-20-2018)

  11. Top | #35

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 17

    به نام خدا

    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه هست پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.

    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده هست.



    سلام
    مهرداد هستم
    میخوام اتفاقی که برای عموم تو نوجوونیاش افتاده رو از زبون خودش بگم.......
    عموم میگفت؛
    تازه گواهینامه گرفته بودیمو عشق این بودیم بزنیم بریم شمال....
    القصه باسه چهار تا از رفقا پیکان بابامونو برداشتیم و شبونه زدیم تو جاده یکی از بچه ها کلید یه ویلا توشمال رو از رفیق باباش گرفته بود و این ویلا بالای کوه مانند بود چون تابلوی درست حسابی نداشت مجبور بودیم از این و اون آدرس بگیریم.......
    یه کم که رفتیم رسیدیم به یه مرده که کنار خیابون تو تاریکی مطلق نشسته بود ازش آدرس ویلا رو پرسیدیم ولی جواب نداد چند باری پرسیدیم جواب نداد.....خلاصه رفتیم رفتیم یه ده کیلومتری دور شده بودیم که دیدیم یه نفر دیگه کنار خیابون تا تاریکی نشسته رفتیم کنارش آدرس بپرسیم سرش پایین بود یه دفعه سرشو آورد بالا من گفتم این یارو چه قدر آشناست یه دفعه جواد گفت خودشه....
    کی خودشه.....
    اینیارو همونیه که ده کیلومتر پایین تر ازش آدرس پرسیدیم.....یه دفعه من که راننده بودم کپ کردم چه جوری میتونسته پیاده تا ایجا بیاد به طرف نگاه کردیم دیدم نیست.....آقا مارو بگو پامونو گذاشتیم رو گاز ال فرار‌.........بالاخره ساعت یک دو رسیدیم به ویلا......
    ویلا رو بگو توی یه باغ بزرگ یه جای پرت روی کوه که اطرافش تا چند صدمتر هیچ خونه ای نبود......
    موقع خواب شد و همه کنار هم توی هال خوابیده بودیم یه دفعه ممد گفت بچه ها بچه ها پاشید گفت الان رفته بودم دستشویی ته باغ وقتی اومدم بیرون باز همون یارو رو دیدم همه گفتن به خیالت اومده ولی ممد عین گچ دیوار سفید شده بود.......
    خلاصه همه خوابیدیم ولی ممد انگار بیدار بود یه دفعه صدای در زدن اومد ساعت سه ونیم صبح جوری بود که همه بیدار شدیم رفتیم دیدیم کسی نیست....
    دیگه ما هم کم کم داشتیم میترسیدیم.....دوباره اومدیم خوابیدیم بعد دو ساعت جواد داد زد همه پاشدیم گفتیم چی شده گفت یکی پامو کشید.....گفتیم چرت نگو گفت نه حضرت عباسی یکی پامو کشید هممون پاشدیم وسایلارو جمع کردیم هوا گرگ و میش بود گوله کردیم سمت تهران.....بدترین شمالی بود که رفتیم.
    Ya Ali


  12. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Mr.Ashkan (08-31-2018),_SONIC_ (08-31-2018)

  13. Top | #36

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    پرونده عروسک زخمی

    به نام خدا


    { پرونده عروسک زخمی } ️




    در سال ۲۰۱۴ اتفاق عجیب و فوق العاده ترسناکی برای بسیاری از خانواده های آمریکایی رخ داد. عروسک هایی با چهره ترسناک و زخمی پشت در خانه هایی که دختر خرد سال داشتند گذاشته میشد. این عروسک ها جنس چینی داشتند (منظور ظروف شیشه ای چینی نیست بلکه جنس این عروسک ها دقیقا مشابه عروسک هایی بود که در کشور چین ساخته میشود). تا اینجای ماجرا همه چیز عادی است. اما قسمت ترسناک این ماجرا اینجا بود که چهره عروسک ها دقیقا شبیه دختر بچه آن خانواده بود. یعنی این افراد با چهره واقعی دختر خانواده عروسک میساختند اما چهره عروسک را به طرز وحشتناکی زخمی میکردند. بعد اینکه تعداد گرازش های این چنینی به مراکز پلیس بالا رفت نیرو های پلیس و کارآگاهان دست به کار شدند تا منشا این فعالیت ها را بیابند. با اینکه تحقیقات گسترده و بدون وقفه ای بر روی این پرونده صورت گرفت پلیس هیچوقت نتوانست این افراد را پیدا کند و انگیزه این افراد از این کار تا ابد یک راز باقی ماند. فعالیت این افراد تقریبا ۲ الی ۳ ماه طول کشید و بعد آن هیچ گزارش دیگری مبنی بر دیدن این عروسک های وحشتناک به مراکز پلیس داده نشد.


    Ya Ali


  14. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Mr.Ashkan (10-31-2018),_SONIC_ (10-31-2018)

  15. Top | #37

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 18

    به نام خدا


    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه هست پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.
    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده هست.



    پارسال رفته بودیم شهرستان
    یه روز رفتیم تا روستاهایه اطراف و گشتی بزنیم ابیانه رو رفتیم بعد رفتیم سمته هَنجَن
    جایه دیدنی نداره فقط یه قلعه داره
    رفتیم سمته قلعش که همه جاش ریخته بود دیوار و سقف و فقط دو سه تا اتاق بود که دیده بودیم
    داداشم گف بریم تهشم ببینیم اول موافقت نکردیم ولی بعدش رفتیم سقفش ریخته بود نمیشد رد شد دولا دولا رفتیم
    پر از کوزه و صندقچه بود که معلوم بود قدیمیه
    داداشم ازون ته صدامون کرد رفتیم دیدیم یه در بزرگ که اسکلته کامل ادم با طناب بهش وصله رویه در دعا نوشته شده بود
    داداشم گف طلسمه چون دیدیمش باید باطلش کنیم
    پسر داییم زنگ زد به دوستش گفت باید طناب و بسوزونیم و استخوان با یه چیزی برداریم که به دستمون نخوره
    داداشم برداشت طناب و سوزوند و استخوانم تویه اب انداختیم
    بعد از اون زن داداشم مدام خوابه بد میدید و اذیت میشدمیگف یکیو میبینم و اذیتم میکنه
    یه روز با داداشم پیشه یه دعا نویس رفتیم که خونش پر از کتاب و به در و دیوارش دعا نوشته بود داداشم فقط گفت زنم مدام خواب بد میبینه و میگه یکی اذیتم میکنه
    گف شما تویه روستا تو یه قلعه دور افتاده استخوان به اب دادید و طلسم باطل کردید حالا دارن زنتو اذیت میکنن

    یه دعا بهمون داد که بسوزونیم و تو خونه بگردونیم
    و یکیم بسوزونیم فوت کنن تو صورته هم
    بعد از اون زن داداشم نه خواب دید نه ترسید
    Ya Ali


  16. کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    _SONIC_ (11-30-2018)

  17. Top | #38

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 19

    به نام خدا

    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه هست پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.
    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده هست.


    من محمد هستم ١٨ ساله از خرم آباد.میخوام داستان ترسناکی رو براتون تعریف کنم.ما توی یکی از روستاهای اطراف خرم اباد زندگی میکنیم که به تازگی برای ما برق آوردن .قبل اون ما فقط با چراغ نفتی میتونستیم خونه رو روشن کنین.یادمه وقتی ٧سالم بود خوابای عجیبی میدیدم.مثلا بیشتری خوابی که دیدم این بود که یه دختر خیلی زیبا میومد تو خوابم و یهو صورتش کبود میشد و از چشاش خون میومد ویهو صورتش زخم شد و ازش خون اومد و به طرفم اومد ومن با جیق از خواب پریدم.اوایل فکر میکردم چیز مهمی نیست ویه خواب مزخرفه ولی ای کاش یه خواب بود.خلاصه این خوابا ادامه داشت تا یه روز من و پدرم برای شکار و به دست اوردن غذا به یکی از کوه های اطراف روستا رفتیم.هیچ چیز برای شکار پیدا نشد و مجبور شدیم شبو توی کوه بمونیم.خوابیدم که یهو احساس خفگی کردم خواستم از خواب بلند بشم که یهو همون خوابو دیدم ولی این بار نمیتونستم از خواب بپرم.همون دخترو دیدم که اینبار خیلی وحشتناک تر بود وقتی اومد جلوم بهم گفت تو باید تاوان پس بدی تو باید تاوان پس بدی تو باید تاوان پس بدی.از خواب بیدار شدم و وحشت زده پدرمو بیدار کردم .بهش گفتم که چه خوابی دیدم یهو رنگش پرید بهش گفتم بابا چی شده گفت سالها پیش وقتی پدربزرگت ١٧ساله بوده برای آبیاری مزرعه به بیرون روستا میره و شروع میکنه به آبیاری که یهو صدای گریه میشنوه .به اطراف نگاه میکنه و یه دخترو میبینه .به طرفش میره و دستشو روی شونهی دختره میزاره و بهش میگه خواهر مشکلت چیه دختره بهش میگه پدرم میخواد منو شوهر بده ولی من اون شخص رو دوست ندارم .پدر بزرگم میگه اشکال نداره مشکلت حل میشه به خدا توکل کن دختره به پدربزرگم میگه میشه تو با من ازدواج کنی؟پدربزرگم یهو چشمش به پایین میفته و میبینه دختره سم داره و متوجه میشه که اون دختر یه جنه و سریع با بیل توی کله ی اون میزنه و فرار میکنه.منم به پدرم گفتم پس جریان اینطور بوده!خلاصه پا شدیم و دنبال شکار گشتیم نزدیکای ظهر بود که یه بز کوهی دیدیم.پدرم با گلوله شکارش کرد و نهار مقداری از بزکوهی رو کباب کردیمو خوردیم.به راه افتادیم که به خونه بریم وتغریبا چند کیلومتری روستا توی مزرعه ی پدربزرگم واسادیم من به پدرم گفتم بابا بیا بریم خونه ولی پدرم گفت نه دیروقت٧ بگیر بخواب تا فردا.تا دو سه ساعت خوابم نبرد و میترسیدم ولی به زحمت خوابیدم بعد مدتی همون خوابو دیدم احساس خفگی و گرمای شدیدی بهم دست داد دختره تو خواب بهم میگفت باید با من ازدواج کنی خواستم بلند بشم ولی حس میکردم یه نفر نشسته روی سینه ام.تنها چیزی که به فکرم رسید بسم الله بود .بسم الله گفتم و نفسم آزاد شد بیدار شدم دیدم همون دختره که تو خوابم بود جلوم نشسته از ترس فریاد زدم که یهو ناپدید شد و پدرم بیدار شد.ماجرا رو بهش گفتم پدرم گفت بلند شو تا بریم خونه منم شکارمونو روی شونه گزاشتمو رفتیم خونه و از اون روز تا حالا هنوز پامو توی اون مزرعه نزاشتم ولی هنوز صدای ناله ی اون دختر تو گوشمه........

    Ya Ali


  18. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Mr.Ashkan (12-05-2018),_SONIC_ (12-05-2018)

  19. Top | #39

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 20

    به نام خدا

    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه هست پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.
    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده است.


    سلام خسته نباشین...بهمن93 رفتم پیشه یه سید تو همدان تا بهم کمک کنه که به یه اقا نزدیک بشم...اون سید یه طلسم به من داد که روی اهن یه اهو بود کلی حروف و عدد...یه سری کارم بهم گفت ک انجام بدم مثلا 7روز یه چیزیو باید میخوردم و یه ابی بود ک باهاش باید غسل میکردم و چند تیکه کاغذی بود که تا ی مدت هر روز باید میسوزوندم...ولی نشد...بعد کارایی که اون بهم گفت برام چندتا اتفاق افتاد...اولیش این بود ک یه شب تو اتاقم یه مار دیدم البته چراغ خاموش بود ولی کاملا واضح رنگشو که سبز قهوه ای بود دیدن چشماش و همینطور حرکته واضح بدنش...جیغ زدم ولی برقو ک روشن کردم هیچی نبود...خانوادم گفتن خواب و بیدار بودی توهم زدی...من هر ساعتی که میخوابیدم مثلا 10 شب تا 8 صبح چه کمتر چه بیشتر هیچ فرقی نمیکرد صبح با چشمای قرمز و بدن کوفته بیدار میشدم خوابمم سبک بود چون تو ساعتای مختلف خونمونو اتاقمو بادم بود...انگار ک اصلا نخوابیدم و کتک خورده باشم...گفتم شاید بخاطر کمبود ویتامینه رفتمو کلی ویتامین خریدم ولی خب فقط ساعته خوابم تغییر کرده هر چی بشه تا 5صبح بیدارم بعد چه بخوام چ نخوام خوابم میبره از خستگی...چند وقت گذشت تا یه شب خواب دیدم ساعت 4صبحه من تو کوچه ی خودمونم مامانمو یکی دونفر دیگه ام همراهمون هستن ک اصلا چیزی از ظاهرشون یادم نیست انگار قرار بود بریم یه جا که مثلا نمایشه من بود گفتن دیگه دیره بریم ی جای دیگه...من نسیمه صبحی ک میخورد ب صورتمو کامل یادمه سایه خودمو رو زمین میدیم لباسه تنم رو کامل یادمه رفتیم در یک خونه در که باز شد دیدم زن دایی رضا (دایی کوچیکم) هستش که ما نزدیک 6سال باهاشون قطع رابطه کرده بودیم ولی صورتش پیر تر شده بود ازون موقع ک دیده بودمش صورت افتاب سوخته حتی چوروکای صورتشو یادمه اومد جلو و بهم گفت الان اومدی؟ فرداش به مامانم گفتم مامان از دایی یه سراغ بگیر اونم چون قهر بود باهاش از دایی بزرگم دورا دور یه سوال پرسیده بود...همین...یه هفته 10 روز بعد این قضیه صبح ساعت 7 خواب بودم زن دایی بزرگم زنگ زد بهم که دایی رضا دیشب سکته کرده و فوت کرده ب مامانت بگو...داییم سالم بود بخاطر فشار عصبی گویا سکته کرده...من تو عمرم تو مراسم ختم شرکت نکرده بودم و کلا برام سخته بخاطره همین نرفتم...مادرم ازون روز رفت خونه ی دایی بزرگم بخاطر مراسم و منو پدر و برادرم خونه بودیم...3تامون شاغل بودیم نهایتا 8صبح دیگه از خونه خارج میشدیم...روزه سوم بود که مادرم خونه نبود...من خواب دیدم 8ونیمه صبحه و خونه تنها هستم ب ظاهر ولی تو خواب احساس میکردم دورم هیاهو هستش جریانه هموارو کنارم حس میکردم انگار کسی از کنارم رد میشه...تو خواب از تو راه رو داشتم میومدم تو حال پیشه خودم گفتم قران بخونم حل میشه تو خواب شروع کردم حمد رو خوندن رسیدم به حال انگار یکی دستشو میکشید رو پرده ی اتاق چین هاش تکون میخورد جلو تر اومدم انگار یکی صدامو ازم گرفت اخه تا اون لحظه صدای خودمو میشنیدم...همینجور قدم میزدم و میومدم جلو تر و تو دلم صلوات میفرستادم یک چشمم بسته شد ادامه دادم به راهم نزدیکه 10 قدم مونده بود ب ائینه ک به دیوار حال بود از خواب بیدار شدم...هنوز یک چشمم بسته بود نمیدونم شایدم بخاطر خواب بود ولی نمیتونستم سرمو از رو بالش بردارم جوری ک دوتا دستمو اهرم کردم وبا فشار از بلند شدم نشستم...بعدا ک داشتم بهش فکر میکردم و مرور میکروم دیدم من تو خواب وقتی رسیدم به جایی ک خوابیده بودم بیدار شدم اخه تو حال رو زمین نزدیکه اینه خوابیده بودم و جالب بود ک ساعت واقعا 8و نیم بودو برادرو پدرم رفته بودن سرکارو منو بیدار نکرده بودن...بعد ازون دیگه اتفاقه اونجوری برام نیوفتاد ولی خیلی بدبیاری داشتم کارمو از دست دادم و اللن نزدیک یک سالو نیمه حتی نتونستم برم سر کار اونم کی؟ منی که نمیشد یک هفته پیشنهاد کار نداشته باشم...یه رابطه ی 6 سالرو از دست دادم به فاصله یک ماه مادرم سکته ی مغزی کرد که البته الان خدارو شکر حالش خوبه و اینکه ماه پیش پدرم که سابقه ی بیماری قلبی نداشت و کلا دیر ب دیر حتی سرما میخوره ب فاصله ی 7 روز از تشخیص پزشک عمل جراحی قلب باز انجام داد...خودمم تا وقتی بیرون از خونه هستم که هستم ولی وقتی میام خونه یه وقتا ب خودم میام میبینم مثلا 10 روزه حتی تا جلوی ساختمونم نرفتم...و اینکه شبا مثل قبل بیدارم...حسه تنهایی نمیکنم حتی وقتی خونه تنهام والبته حسه ترسی هم ندارم...
    Ya Ali


  20. 2 کاربر مقابل از Dark_Web عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Mr.Ashkan (12-07-2018),_SONIC_ (12-07-2018)

  21. Top | #40

    عنوان کاربر
    معاون ارشد
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    14279
    سن
    18
    نوشته ها
    415
    میانگین پست در روز
    0.65
    شهر شما
    raccoon city
    اعتبار شما
    55
    وضعیت من
    entegham jo
    تشکر
    882
    تشکر شده 906 بار در 429 ارسال
    امتیاز طلایی (رنک 9)
    8,575
    زمان آنلاين
    1 ماه 5 روز 22 ساعت 20 دقيقه 42 ثانيه
    شخصيت محبوب :
    John Cena
    اندازه فونت

    داستان ترسناک - 21

    به نام خدا

    این داستان ترسناک از یک نفر دیگه هست پس من نه تاییدش میکنم و نه رد میکنمش.
    مسئولیت خواندن این داستان با خود خواننده است.


    مریم هستم از عسلویه من بچه ی روستاهای اطراف عسلویه هستم قبرستون هم تو روستای ما تقریبا وسط روستا هستش خب داستان از اون شبی شروع شده که یشب یه پسر افغانی که یکی از دخترهای روستا رو نامزد کرده بوده داشته میرفته خونه نامزدش که قبرستونم تو راهش بوده دو سه کوچه مونده بوده که برسه به کوچه ی قبرستون یه خانمی با چادر مشکی تمام جلوش وامیسته شب ساعت ١١ بوده و به پسره افغانیه میگه میای کمکم کنی چندتا فرش دارم میخام بشورم پسره میگه باشه بریم میرن کم کم خانمه جلو بوده پسره پشت سرش تا میرسن به قبرستون خانمه میره تو قبرستون و کلی کلید رو میاره بیرون که در مرده شور خونه باز کنه پسره تا میبینه که اینجا تو قبرستون ومرده شور خونه اومده لابد خبراییه تا جون داشته و نفس فرار میکنه خودشو میرسونه خونه نامزدش تو حیاط میفته بیهوش میشه تا بلندش میکنند بهتر میشه جریانو میگه و جریان به گوشه صاحب مرده شور خونه میرسه میگه امکان نداره کلید دست منه و به هیچکس هم ندادم و بعد پسره میبرن دعا نویس و دعا نویس میگه اگر غفلت میکردی و میرفتی باخانمه تو مرده شور خونه الان قلبت رو در اورده بود اون آدم نبوده بلکه قصد جونت کرده پسره تا مدتها مریض بود.
    ویرایش توسط Dark_Web : دیروز در ساعت 05:00 PM
    Ya Ali


صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
-
ايميل مديريت :taksavar.2009@gmail.com
-
انجمن كمبت فعاليت خود را از اواخر اذر ماه سال 1392 شروع نمود . تیم مدیریتی این انجمن جزو برترین كمبت بازان ایران هستند.